مترو و گشایش بخت

دیروز بعد از یه صحبت تلفنی با مامان جونم، تصمیم گرفتم که منم همزمان با مامان و خاله برای عیادت پسر خالم که عمل قلب باز انجام داده به بیمارستان امام حسین برم.بر خلاف خیلی از افراد ، من از مترو خیلی خوشم میاد و به دلایل خیلی زیادی که دارم و از بودن توی مترو لذت میبرم . با کمی سرچ توی گوگل مپ ، مسیرم رو پیدا کردم و چون ایستگاهها رو خوب بلد نیستم با خودم گفتم میرم و اونجا از خانما میپرسم.تو ایستگاه امام خمینی سوار شدم، خدارو شکر خلوت بود و رو صندلی نشستم،از خانم بغل دستیم پرسیدم : بیمارستان امام حسین بخوام برم ، کدوم ایستگاه باید پیاده شم؟ گفت ایستگاه میدان امام حسین داره اما کجا باید پیاده شی رو نمیدونم!!یه خانمی روبه روم دست به سینه نشسته بود و چشاش رو بسته بود، گوشه چشاش رو به آرومی باز کرد با حالت بی اعتنایی دوباره به چرتش ادامه داد!یه خانم مسنی هم پرسید: کجا؟بازم تکرار کردم و گفت: نمی دونم!! اصلاً هیچ خانمی بلد نبود بگه که کدوم ایستگاه باید پیاده شم و کدوم مسیر بهتره،چون کلا ما خانما عادت داریم که کلاس بزاریم ، مترو هم یه ذره بی کلاسی به حساب میاد، مخصوصا اگه بروز بدی که مسیرهارو هم بلدی و کلا مترو سوار دائمی هستی. بالاخره با همت قوه جی پی اس درونی خودم و اطلاعات دقیق گوگل مپ عزیز،ایستگاه مدنی پیاده شدم.با بیمارستان 200متر فاصله داشت و من هم به راحتی و با صرف هزینه خیلی کم و صرفه جویی در وقت ، عیادت پسر خاله ی عزیز رو به جا آوردیم و از مادر و خاله جونم خداحافظی کردم و دوباره راهی ایستگاه مدنی شدم که برم خونه.(تو پرانتز بگم که مادر جون و خاله جون به علت ترس از پله برقی و سرگیجه، کلا قید مترو رو زدن).مجدداً به مقصد منزل سوار خط 2 شدم .خدارو شکر که بازم جا برای نشستن بود و تا ایستگاه امام خمینی خیلی هم خلوت بود.یه دختر خانم زیبا هم کنار بنده نشسته بودن که داشتم به زیبایی صورت بدون عمل جراحیش و اینکه با بینی نوک تیز و یه کم قوز دارش ،چقدر چهره زیبا و ساده ای داره فکر میکردم و چند بار خواستم بهش بگم یه وقت دماغتو عمل نکنی که مثل بقیه قیافت تکراری بشه، اما بی خیال شدم.تو ایستگاه امام خمینی در باز شد و جمعیتی خارج از شمارش، به داخل هجوم آوردن،( کلمه هجوم هم در بیان ورود وصف ناپذیر خانمها ،کم میاره).فشار جمعیت ناخودآگاه هر کس رو به گوشه ای هدایت می کرد و سهم من و دختر بغل دستی زیبا روی هم ، دو تا خانم بودن !!!!یکی حدوداً 45 ساله،صورت بدون آرایشی داشت و پوستش چروک شده بود ، بخصوص دور لبهاش که به خاطر فرم فک و دهانش بود،مقنعه به سر داشت و مانتو فرم اداری با یه شلوار جین تیره پوشیده بود،کاپشن نارنجی رنگ مد روزی هم به همراه دستکشهای سیاه پوشیده بود و با گرمای داخل مترو و تعدد و تراکم جمعیت من با دیدنش بیشتر گرمم می شد.خانمی که روبروی دختر زیبای بغل دستیم ایستاده بود،حدوداً 35 سال داشت و آرایش ملایمی داشت و رنگ رژلبش رو با رنگ مانتو و شالش ست کرده بود.بر خلاف خانم روبروی بنده ، شال زرشکی و مشکی بافت با مانتو گشاد زرشکی رنگی که جنس حوله ای و نازکی داشت به تن کرده بود و چون مدل مانتوش بدون دکمه بود و آستین کیمونو،من رو به شک انداخته بود که بارداره یا نه؟بدجور به شکمش زل زده بودم و منتظر بودم که یه تکونی بخوره که ابعاد شکمش مشخص شه و بدون درنگ پاشمو و جامو بهش بدم.اما خیلی ریلکس تر از خانمای حامله به نظر می رسید و دستش رو به میله بالای سرش گرفته بود و لبخند زیبایی هم به لب داشت.تو این فشار و تراکم جمعیت هم دست فروشان محترمِ اجناس بنجول و گاهی هم به درد بخور و گاهی هم جدید، از لابه لای جمعیت تردد می کردند و با صدای بلند و به لهجه نریتورهای تبلیغاتی ، جنسشون رو با شعارهایی درخور جنس تبلیغ می کردن.از لوازم آرایش گرفته تا لباس زیر و خوارکی و وسایل آشپزخونه.تو این بین یهو یه خانمی وارد شد و شروع کرد به تبلیغ کردن. آی خانما آی دخترای دم بخت، گوشواره برنجی( از جنس فلز برنج) دارم ، نه رنگش میره نه میشکنه ، مخصوص دخترای دم بخت، بخرید تا بختتون باز بشه،آی خانما با شمام، گوشواره گشایش بخت دارم، بخرید تا باور کنین ، فقط جفتی 5000 تومن.داشت با صدای بلندبه تبلیغش ادامه میداد و با هر بار گفتن ، گوشواره گشایش بخت ، یه خنده ی تمسخر امیز بر لب خانمهای متاهل می نشست.دو تا خانم روبروی بنده به هم نگاهی انداختن و لبخندی به هم زدن و بعد خانم جوانتر با مانتو زرشکی ، گفت :چقدرم که گشایش بخت معزل شده واسه جوونا؟!! بخت واسه چیشونه؟ بخت ما که باز شد ، چه گلی به سرمون زدیم ؟!!! بزار یکی هم بخت بسته بمونه کیف کنه! اصلاً نمیشه یه چیزی هم بدیم و پسش بگیریم!! نمیشه یه گوشواره پس گرفتن بخت هم بفروشین؟! خانم مسن تر کلی خندید و در ادامه با همون خنده و تکون دادن سر که یعنی حرف دلم منم داری میزنی ، سر صحبش باز شد و گفت: والا به خدا بد جور توش موندیم ، این دونه رو کم داشتیم و غممون نبود که شد غمبارمون! این بنده خداها ( منظورش دخترای مجرد تو مترو بود) الان تنها غضه شون شوهر نداشتنه ، همینکه بخته لامصب باز شه ، غصه هات هزار برابر میشه.( خدائیش خودمم کاملا با این نظر موافقم و بعضی وقتا همچین حس پشیمونی بهم مستولی میشه که دلم میخواد فقط خودمو بزنم و ....)ببخشید زیادی جوگیر شدم! خانم جوانتر گفت: قدیما مردا یه غیرتی داشتن ، قدر زن رو می دونستن ، درسته زن خانه دار بود و بشور و بپز و ... اما اجر و قرب داشت، مردِ خودشو می کشت و خرج زن و بچه رو میداد ، اما الان نمونش همین خانمه که باید بیاد تو مترو دست فروشی کنه( حرفش رو کاملا قبول دارم ، البته قسمت آخرش رو نه اون قسمت غیرت و اینارو).داشتم به حرفاشون فکر میکردم و تو مخم یه بحث روانشاسی بخت و ازدواج و اینکه خودم چطور شد ازدواج کردم و اینکه چرا اینجوری و چرا اونجوری ،به راه افتاده بود .خواستم وارد بحثشون بشم و باهاشون یکم بخندم و یه نتیجه گیری کنم که ، دیدم خانم جوانتر  از بحث دستفروشی رسیده به بدبختی و نداری مردم و اینکه از ناچاریه به اینجا رسیدن ، و خلاصه بحث یه دفعه سیاسی شد.دختر زیبای بغل دستیم پیاده شد و خانم جوانتر با کلی تعارف به خانم مسن تر ، جاش نشست.بحث رسید به هزینه هایی که دولت تو کشورهایی مثل سوری و لبنان خرج کرده و عکس سران مملکت ما رو اونجا به نماد مردان درست روزگار ، قراردادن.دیدیم دیگه جایی برای بحث شیرین بخت گشایی واسه من نمونده و منم ایستگاه بعد پیاده میشدم.بهتر دیدم که زودتر پاشم که خانم مسن تر هم جای من بشینه و به بحث مسخره سیاسی و بی نتیجه شون بپردازن.از مترو پیاده شدم و تمام مسیر ور به مساله بخت گشایی و بخت بستن ، فکر می کردم.سوال اصلا این بخت ، چه بختکی بود که افتاد رو ما و زندگیمونو تا اومدیم بفهمیم این بخت که میگن چیه؟! آب از سرمون گذشتگریه اصلا من نمی دونم چه اصراری هست بخت کسی باید باز شه، حالا اگه یه بخت برگشته ای بختش بسته بمونه چی میشه؟شیطان خدا جون خودت می دونی که من راضیم.همین بخت هم که گشودی به سرمون زیادی بود.قلب بقیه کارا هم آسان بفرماچشمک

[ دوشنبه ٢٢ دی ،۱۳٩۳ ] [ ۱۱:۱٠ ‎ق.ظ ] [ دلواره ] [ نظرات () ]
مجله اینترنتی دانستنی ها ، عکس عاشقانه جدید ، اس ام اس های عاشقانه