کلید اسرار!!!

خیلی فکرم مشغوله، خیلی به خودم می بالیدم و به خاطر حس از خود گذشتگیم همیشه از خودم مثالهای زیادی برای اطرافیان میزدم و مثلا وقتی همه اندر فداکاریهاشون خاطره ای تعریف می کردن، منم شروع میکردم به شمردن کارهای ثوابی که انجام داده بودم و تو دلم قیلی ویلی می رفتم و بقیه هم در تحسین بنده لبخند رضایتی تحویلم میدادن و منم تو پوستم نمی گنجیدم!

قصه از اینجا شروع می شه که به خاطر خرید خونه، بد جور تو فشار قسط و قرض بودیم و هستیم و پول زیادی واسه خرید های هفتگی نمی مونه و از وسط ماه، مثل بیشتر مردم هشتمون گرو نهمونه!روز چهارشنبه بود و داشتم از محل کار به خونه بر میگشتم،می دونستم ته حساب کارت بانک پاسارگادم یه پول جزئی مونده و باهاش میشد کرایه تاکسی رو داد و باهاش نون خرید.چون نمیدونستم دقیقا چقدر پول توشه و برای اینکه 100تومان هزینه اعلام موجودی رو پرداخت نکنم خودم رو به بانک پاسارگاد رسوندم تا بعد از فهمیدن موجودی، پول برداشت کنم.خلاصه می شد 20هزار تومان از کارت برداشت کرد و منم بیست تومن رو درخواست کردم و دستگاه هم نامردی نکرد و 10 تا 2هزار تومنی بهم داد.پول رو سریع تو کیفم گذاشتم و به سمت محلی که هر روز تاکسی سوار میشدم حرکت کردم که یهو آقایی حدوداً 40 ساله سر راهم سبز شد ، لاغر با قد متوسط و عینکی کج شده و لباسهای خاکی ، که یک کیف چرم هم در دست داشت ،که کیفش هم خاکی شده بود و قطر کمش نشون از خالی بودنش داشت.با حالتی محترمانه گفت:ببخشید خانم میشه تشریف بیارین این گوشه وایسین کارتون دارم.تو تردید بودم که برم به خواستش عمل کنم یا مثل بقیه بگم دیرم شده وقت ندارم .!؟بازم همون حس همیشگی از خود گذشتگیم که از درون بهم می گفت تو باید با بقیه فرق داشته باشی، منو به سمت مسیری که با دست اشاره می کرد برد و منتظر صحبتش شدم.خانم به خدا من گدا نیستم.مسافرم، اهل زنجانم( همینکه گفت زنجان، تمام خاطرات دوران کارم و کارگرای خوب و باوجدان و صادق اونجا توذهنم جاری شد و حس خوب اعتمادی که به این آقا کردم در درونم صد چندان شد)و شروع کرد به ترکی حرف زدن،3 سال کار تو صنعت روی ، منو مجبور کرده بود که ترکی یاد بگیرم و کاملا لهجه ی زنجانی و دعاهای ترکی که برام پشت سر هم ردیف می کرد ، به من تاییدیه می داد که بازم بهش اعتماد کنم.خانم میشه یه کمکی به من بکنید،کیفم رو زدن و خالی کردن و انداختند و رفتند، منم میخوام برگردم شهرم پول لازم دارم، ناهارم نخوردم.اگه بخواین مدارکم رو هم ( به جیب پیراهنش اشاره کرد که داشت دستش رو تو جیبش میبرد تا کارت ملیش رو بهم بده)بهتون میدم و قول میدم تا شنبه که بازم تهران میام پولتون رو براتون بیارم.آدرستون هم برام بنویسین که فکر نکنید دروغ می گم و حتما میام و پول رو میارم.تو مغزم در حال تجزیه و تحلیل بودم .داشتم کل اتفاقاتی که براش افتاده رو با صحبتاش تطبیق میدادم که مثلا پیش خودم فکر کنم یه کار عقلانی انجام دادم.با این همه فکر هم ، از قبل تصمیم همیشگیم رو گرفته بودم و با لحن مهربانانه ای پرسیدم: چقدر لازم دارین؟مکث کرد و گفت : بخوام یه غذایی بخورم و برسم ترمینال و کرایه اتوبوس ، شما لطف کنید 20 هزار تومن بهم کمک کنید که خیلی عالی میشه!! ای بابا من که تازه 20 هزار تومن از بانک که ته ته همه ی حسابام بود رو برداشت کرده بودم و داشتم اول به حساب و کتاب اون آقاهه که فکر ناهار و تاکسی و اتوبوسش بود فکر می کردم که حتی با خودم گفتم : چه جور حساب کرده؟!با مترو بره ترمینال میشه 500 تومن.ناهار 5000 تومن و کرایه اتوبوسم چون به تازگی دنبال کارای فارغ التحصیلیم به رنجان رفته بودم ، میشد 10000 تومن.یه جمع زدم و دیدم 16000 تومن کارشو راه میندازه اما باز انگار یه جور نامردی در حقش کرده باشم ، بدون اینکه فکری بکنم ، دست تو کیفم کردم و چون همون بیست هزار تومن تو کیفم بود ، بدون شمردن بهش تقدیم کردم.از خوشحالی داشت بال در میاورد.دوباره یه عالمه دعای ترکی نثار روح و جان و سلامت بنده نمود و تاکید کرد که شنبه میام.گفت : آدرستون؟ گفتم همین خیابون ، پلاک 220.پول رو گرفت و منم بدون اینکه به پشت سرم نگاهی بندازم و چک کنم که آیا رفته یا منتظر سوژه دیگه ای هست ، به راهم ادامه دادم.اول به فکر پول تاکسیم بودم و داشتم تو جیبا و کیفم رو میگشتم که چیزی پیدا بشه که باهاش بشه به خونه رسید و همزمان هم سرعتم رو کند کردم که اگه پولی نداشتم، برم و از همکارام 10 هزار تومن پول قرض بگیرم تا شنبه که بهشون پسش بدم.بالاخره 4000 تومن پول تو جیب کیفم یافتم و خودم رو به مسیر هر روز رسوندم و سوار تاکسی شدم.دیگه یه موضوع جالب واسه فکر کردن تو تاکسی پیدا کرده بودم.راستش خیلی دلم می خواست که این آقاهه شنبه بیاد و 20 هزار تومن رو بزاره رو میزم و منم با همون حس از خود گذشتگیم پاشم وپول رو تا کنم و بزارم تو جیبش و بگم، برو برادر من ، من که گفته بودم نوش جونت.بعد به این فکر میکردم ای بابا من می خواستم شیر خشک بخرم ، پاک یادم رفته بود!!!اصلا مغزم داشت هنگ میکرد.یهو حس پشیمونی شدیدی بهم دست میداد و بعد دوباره همون حس زیبای رضایت درونی بهم غالب میشد.دوگانگی عجیب و مسخره ای درونم برای انجام یه عمل ناچیز در جریان بود.بعدش با خدا وارد معامله شدم و گفتم خدایا با این کار خوبم بار این قرض وبدهی ها رو کم کن،بزار یه نفس راحت بکشیم.اصلا حالا که من 20 هزار تومن کمک کردم تو بیا 20 میلیون تومن مرحمت بفرما!!!اصلا بیا و یه جوری جبرانش کن دیگه خدا جون ، خودت که دیدی در اوج نداشتنم بخشیدم.خلاصه این روز به سر رسید و الان که دارم می نویسم ،حدوداً 4 ماهی گذشته.

4روز پیش ، یعنی 16 دی ماه 93، بود که صبح برام از بانک سپه یه اس ام اس اومد،20هزار تومن به حسابم واریز شده بود .موجودی حسابم 24هزار تومن شده بود و شرح سند نوشته بود:جایزه !!!!برام خیلی عجیب بود.چند بار اس ام اس رو خوندم و اول کلی ذوق کردم وبعد حس بدی بهم دست داد.همش 20هزار تومن.خدا با من معامله ش رو به پایان رسونده بود!!منتظر رقمای بالایی بودم و انتظارات زیادی داشتم.اما فکر مشغولیم دیگه به خاطر مقدار پول جایزه نبود.فقط و فقط به این مساله فکر میکردم که هنوز جنبه ی خیلی کارا تو وجود من نیست و یکیش هم از خودگذشتگیه. به این فکر نمی کردم که چرا فقط بیست هزار تومن جایزه. به اینکه خدا با این جایزه فقط خواست یه چیزو به من ثابت کنه: بنده تو هنوز به فکر خودتی و تو یه کار خوب هم اول به خودت فکر کردی نه به بقیه ، تو این کاره نبودی و نیستی.اما من جوابت رو دادم.دم خدا گرم که اهل معامله بودنش رو بهم ثابت کرد.اما خودمونیم خدا جون حالا که بعد از 4 ماه نوبت تسویه حساب ما رسید ،چی میشد ها ، آخه چی میشد بیست م ی ل ی و ن تومن بود؟!چشمک

[ شنبه ٢٠ دی ،۱۳٩۳ ] [ ۱۱:٤٩ ‎ق.ظ ] [ دلواره ] [ نظرات () ]
مجله اینترنتی دانستنی ها ، عکس عاشقانه جدید ، اس ام اس های عاشقانه