دلخوری کلا تو مرام من نیست ، حتی بعضی وقتا که دقت میکنم ، میبینم شاید بهم بی احترامی هم شده باشه اما دلخوری تو کار من نبوده!!!چراشو نمیدونم اما خوب میدونم رفتار با همه ی آدمایی که باهاشون سر و کار دارم یه جورایی رفتار با خودمه، مثلا اگه از کسی دلخور نمیشم واسه اینه که دوست دارم اونم ازم دلخور نباشه و یه جورایی هر اتفاقی که میافته ، به جای اینکه به خودم فکر کنم اول به طرف مقابل فکر میکنم و نحوه ی رفتارم رو از دید اون ، بررسی میکنم. خیلی مسخره س ، می دونم ، اما دست خودم نیست، کلا من به ندیده شدن عادت دارم، به اینکه همه خیالشون از بابت من راحت باشه و تو دلشون حتی یه ذره هم هول ور ندارن که وای نکنه از دستمون ناراحت شه !!!

این رفتار من تو زندگی مشترک پررنگ تر هم شد و به جایی رسید که نه تنها بهم بی احترامی شد ، بلکه دیگه برام جایگاه و حریم و حرمتی هم باقی نموند. خیلی سخت تره، خیلی.

هر روز دارم به این عادت غلطم فکر میکنم و اینکه تا حالا چه عواقبی برام در بر داشته. اینکه هر کس به خاطر این رفتارم مخصوصا نزدیکترین فرد زندگیت ، به خودش اجازه داده که غر بزنه ، گله کنه ، انتقاد کوبنده کنه و تو رو در حد یه خانم خیابونی پایین بیاره !!!

آره خیلی دیگه دردناک شده و نمی دونم چکار کنم ، چطور خود با احترام باشم، چطور آدمی بشم که تو هر مساله انگ بی خیالی نخورم و منم قاطی کنم ، طرف مقابلم رو دلخور کنم و ترس تو دلش بندازم .

از صبح که بیدار میشم دارم فکر میکنم و برای من جدیدم تعرف های زیادی دارم درست میکنم، اما بازم تو عمل همون آدم خونسرد و بی خیال هستم که ناراحتی و دلخوری خودشو به دیگران ترجیح میده، آره من مصداق آدمی هستم که خودشو دوست نداره چون میخواد بقیه اینجوری دوستش داشته باشن، آره ، الان که دارم می نویسم بیشتر خودم رو میشناسم ، من کمبود محبت دارم ، کمبود دوست داشته شدن ، کمبود خوب دیده شدن ، کمبود برچسب خوب خوردن ، کمبود تعریفی بودن.

من تا نتونم خودم رو سر شار از اینا کنم خوب بشو نیستم.الان دختری خدا بهم داده که من رو لبریز کرده از همه ی اینها که گفتم ، و من تازه به خودم اومدم و دیدم ای داد ، چقدر توهین و حقارت و بی احترامی ، و حالا فقط افسوس در دلم که چیکار کنم که به همه ثابت کنم من اجازه نمیدم بقیه ناراحتم کنن. البته یه چند باری که خواستم اجازه ندم ناراحتم کنن ، گند زدم و بعدش همون حس عذاب وجدان به من غالب شد، اما الان بهترم.

حتی اگه تا آخر عمر محکوم به تنهایی بشم اجازه نمیدم این اتفاق تکرار بشه.