نویسنده: دلواره - ۱۳٩۳/۱٠/٢٢

دیروز بعد از یه صحبت تلفنی با مامان جونم، تصمیم گرفتم که منم همزمان با مامان و خاله برای عیادت پسر خالم که عمل قلب باز انجام داده به بیمارستان امام حسین برم.بر خلاف خیلی از افراد ، من از مترو خیلی خوشم میاد و به دلایل خیلی زیادی که دارم و از بودن توی مترو لذت میبرم . با کمی سرچ توی گوگل مپ ، مسیرم رو پیدا کردم و چون ایستگاهها رو خوب بلد نیستم با خودم گفتم میرم و اونجا از خانما میپرسم.تو ایستگاه امام خمینی سوار شدم، خدارو شکر خلوت بود و رو صندلی نشستم،از خانم بغل دستیم پرسیدم : بیمارستان امام حسین بخوام برم ، کدوم ایستگاه باید پیاده شم؟ گفت ایستگاه میدان امام حسین داره اما کجا باید پیاده شی رو نمیدونم!!یه خانمی روبه روم دست به سینه نشسته بود و چشاش رو بسته بود، گوشه چشاش رو به آرومی باز کرد با حالت بی اعتنایی دوباره به چرتش ادامه داد!یه خانم مسنی هم پرسید: کجا؟بازم تکرار کردم و گفت: نمی دونم!! اصلاً هیچ خانمی بلد نبود بگه که کدوم ایستگاه باید پیاده شم و کدوم مسیر بهتره،چون کلا ما خانما عادت داریم که کلاس بزاریم ، مترو هم یه ذره بی کلاسی به حساب میاد، مخصوصا اگه بروز بدی که مسیرهارو هم بلدی و کلا مترو سوار دائمی هستی. بالاخره با همت قوه جی پی اس درونی خودم و اطلاعات دقیق گوگل مپ عزیز،ایستگاه مدنی پیاده شدم.با بیمارستان 200متر فاصله داشت و من هم به راحتی و با صرف هزینه خیلی کم و صرفه جویی در وقت ، عیادت پسر خاله ی عزیز رو به جا آوردیم و از مادر و خاله جونم خداحافظی کردم و دوباره راهی ایستگاه مدنی شدم که برم خونه.(تو پرانتز بگم که مادر جون و خاله جون به علت ترس از پله برقی و سرگیجه، کلا قید مترو رو زدن).مجدداً به مقصد منزل سوار خط 2 شدم .خدارو شکر که بازم جا برای نشستن بود و تا ایستگاه امام خمینی خیلی هم خلوت بود.یه دختر خانم زیبا هم کنار بنده نشسته بودن که داشتم به زیبایی صورت بدون عمل جراحیش و اینکه با بینی نوک تیز و یه کم قوز دارش ،چقدر چهره زیبا و ساده ای داره فکر میکردم و چند بار خواستم بهش بگم یه وقت دماغتو عمل نکنی که مثل بقیه قیافت تکراری بشه، اما بی خیال شدم.تو ایستگاه امام خمینی در باز شد و جمعیتی خارج از شمارش، به داخل هجوم آوردن،( کلمه هجوم هم در بیان ورود وصف ناپذیر خانمها ،کم میاره).فشار جمعیت ناخودآگاه هر کس رو به گوشه ای هدایت می کرد و سهم من و دختر بغل دستی زیبا روی هم ، دو تا خانم بودن !!!!یکی حدوداً 45 ساله،صورت بدون آرایشی داشت و پوستش چروک شده بود ، بخصوص دور لبهاش که به خاطر فرم فک و دهانش بود،مقنعه به سر داشت و مانتو فرم اداری با یه شلوار جین تیره پوشیده بود،کاپشن نارنجی رنگ مد روزی هم به همراه دستکشهای سیاه پوشیده بود و با گرمای داخل مترو و تعدد و تراکم جمعیت من با دیدنش بیشتر گرمم می شد.خانمی که روبروی دختر زیبای بغل دستیم ایستاده بود،حدوداً 35 سال داشت و آرایش ملایمی داشت و رنگ رژلبش رو با رنگ مانتو و شالش ست کرده بود.بر خلاف خانم روبروی بنده ، شال زرشکی و مشکی بافت با مانتو گشاد زرشکی رنگی که جنس حوله ای و نازکی داشت به تن کرده بود و چون مدل مانتوش بدون دکمه بود و آستین کیمونو،من رو به شک انداخته بود که بارداره یا نه؟بدجور به شکمش زل زده بودم و منتظر بودم که یه تکونی بخوره که ابعاد شکمش مشخص شه و بدون درنگ پاشمو و جامو بهش بدم.اما خیلی ریلکس تر از خانمای حامله به نظر می رسید و دستش رو به میله بالای سرش گرفته بود و لبخند زیبایی هم به لب داشت.تو این فشار و تراکم جمعیت هم دست فروشان محترمِ اجناس بنجول و گاهی هم به درد بخور و گاهی هم جدید، از لابه لای جمعیت تردد می کردند و با صدای بلند و به لهجه نریتورهای تبلیغاتی ، جنسشون رو با شعارهایی درخور جنس تبلیغ می کردن.از لوازم آرایش گرفته تا لباس زیر و خوارکی و وسایل آشپزخونه.تو این بین یهو یه خانمی وارد شد و شروع کرد به تبلیغ کردن. آی خانما آی دخترای دم بخت، گوشواره برنجی( از جنس فلز برنج) دارم ، نه رنگش میره نه میشکنه ، مخصوص دخترای دم بخت، بخرید تا بختتون باز بشه،آی خانما با شمام، گوشواره گشایش بخت دارم، بخرید تا باور کنین ، فقط جفتی 5000 تومن.داشت با صدای بلندبه تبلیغش ادامه میداد و با هر بار گفتن ، گوشواره گشایش بخت ، یه خنده ی تمسخر امیز بر لب خانمهای متاهل می نشست.دو تا خانم روبروی بنده به هم نگاهی انداختن و لبخندی به هم زدن و بعد خانم جوانتر با مانتو زرشکی ، گفت :چقدرم که گشایش بخت معزل شده واسه جوونا؟!! بخت واسه چیشونه؟ بخت ما که باز شد ، چه گلی به سرمون زدیم ؟!!! بزار یکی هم بخت بسته بمونه کیف کنه! اصلاً نمیشه یه چیزی هم بدیم و پسش بگیریم!! نمیشه یه گوشواره پس گرفتن بخت هم بفروشین؟! خانم مسن تر کلی خندید و در ادامه با همون خنده و تکون دادن سر که یعنی حرف دلم منم داری میزنی ، سر صحبش باز شد و گفت: والا به خدا بد جور توش موندیم ، این دونه رو کم داشتیم و غممون نبود که شد غمبارمون! این بنده خداها ( منظورش دخترای مجرد تو مترو بود) الان تنها غضه شون شوهر نداشتنه ، همینکه بخته لامصب باز شه ، غصه هات هزار برابر میشه.( خدائیش خودمم کاملا با این نظر موافقم و بعضی وقتا همچین حس پشیمونی بهم مستولی میشه که دلم میخواد فقط خودمو بزنم و ....)ببخشید زیادی جوگیر شدم! خانم جوانتر گفت: قدیما مردا یه غیرتی داشتن ، قدر زن رو می دونستن ، درسته زن خانه دار بود و بشور و بپز و ... اما اجر و قرب داشت، مردِ خودشو می کشت و خرج زن و بچه رو میداد ، اما الان نمونش همین خانمه که باید بیاد تو مترو دست فروشی کنه( حرفش رو کاملا قبول دارم ، البته قسمت آخرش رو نه اون قسمت غیرت و اینارو).داشتم به حرفاشون فکر میکردم و تو مخم یه بحث روانشاسی بخت و ازدواج و اینکه خودم چطور شد ازدواج کردم و اینکه چرا اینجوری و چرا اونجوری ،به راه افتاده بود .خواستم وارد بحثشون بشم و باهاشون یکم بخندم و یه نتیجه گیری کنم که ، دیدم خانم جوانتر  از بحث دستفروشی رسیده به بدبختی و نداری مردم و اینکه از ناچاریه به اینجا رسیدن ، و خلاصه بحث یه دفعه سیاسی شد.دختر زیبای بغل دستیم پیاده شد و خانم جوانتر با کلی تعارف به خانم مسن تر ، جاش نشست.بحث رسید به هزینه هایی که دولت تو کشورهایی مثل سوری و لبنان خرج کرده و عکس سران مملکت ما رو اونجا به نماد مردان درست روزگار ، قراردادن.دیدیم دیگه جایی برای بحث شیرین بخت گشایی واسه من نمونده و منم ایستگاه بعد پیاده میشدم.بهتر دیدم که زودتر پاشم که خانم مسن تر هم جای من بشینه و به بحث مسخره سیاسی و بی نتیجه شون بپردازن.از مترو پیاده شدم و تمام مسیر ور به مساله بخت گشایی و بخت بستن ، فکر می کردم.سوال اصلا این بخت ، چه بختکی بود که افتاد رو ما و زندگیمونو تا اومدیم بفهمیم این بخت که میگن چیه؟! آب از سرمون گذشتگریه اصلا من نمی دونم چه اصراری هست بخت کسی باید باز شه، حالا اگه یه بخت برگشته ای بختش بسته بمونه چی میشه؟شیطان خدا جون خودت می دونی که من راضیم.همین بخت هم که گشودی به سرمون زیادی بود.قلب بقیه کارا هم آسان بفرماچشمک




نویسنده: دلواره - ۱۳٩۳/۱٠/٢٠

خیلی فکرم مشغوله، خیلی به خودم می بالیدم و به خاطر حس از خود گذشتگیم همیشه از خودم مثالهای زیادی برای اطرافیان میزدم و مثلا وقتی همه اندر فداکاریهاشون خاطره ای تعریف می کردن، منم شروع میکردم به شمردن کارهای ثوابی که انجام داده بودم و تو دلم قیلی ویلی می رفتم و بقیه هم در تحسین بنده لبخند رضایتی تحویلم میدادن و منم تو پوستم نمی گنجیدم!

قصه از اینجا شروع می شه که به خاطر خرید خونه، بد جور تو فشار قسط و قرض بودیم و هستیم و پول زیادی واسه خرید های هفتگی نمی مونه و از وسط ماه، مثل بیشتر مردم هشتمون گرو نهمونه!روز چهارشنبه بود و داشتم از محل کار به خونه بر میگشتم،می دونستم ته حساب کارت بانک پاسارگادم یه پول جزئی مونده و باهاش میشد کرایه تاکسی رو داد و باهاش نون خرید.چون نمیدونستم دقیقا چقدر پول توشه و برای اینکه 100تومان هزینه اعلام موجودی رو پرداخت نکنم خودم رو به بانک پاسارگاد رسوندم تا بعد از فهمیدن موجودی، پول برداشت کنم.خلاصه می شد 20هزار تومان از کارت برداشت کرد و منم بیست تومن رو درخواست کردم و دستگاه هم نامردی نکرد و 10 تا 2هزار تومنی بهم داد.پول رو سریع تو کیفم گذاشتم و به سمت محلی که هر روز تاکسی سوار میشدم حرکت کردم که یهو آقایی حدوداً 40 ساله سر راهم سبز شد ، لاغر با قد متوسط و عینکی کج شده و لباسهای خاکی ، که یک کیف چرم هم در دست داشت ،که کیفش هم خاکی شده بود و قطر کمش نشون از خالی بودنش داشت.با حالتی محترمانه گفت:ببخشید خانم میشه تشریف بیارین این گوشه وایسین کارتون دارم.تو تردید بودم که برم به خواستش عمل کنم یا مثل بقیه بگم دیرم شده وقت ندارم .!؟بازم همون حس همیشگی از خود گذشتگیم که از درون بهم می گفت تو باید با بقیه فرق داشته باشی، منو به سمت مسیری که با دست اشاره می کرد برد و منتظر صحبتش شدم.خانم به خدا من گدا نیستم.مسافرم، اهل زنجانم( همینکه گفت زنجان، تمام خاطرات دوران کارم و کارگرای خوب و باوجدان و صادق اونجا توذهنم جاری شد و حس خوب اعتمادی که به این آقا کردم در درونم صد چندان شد)و شروع کرد به ترکی حرف زدن،3 سال کار تو صنعت روی ، منو مجبور کرده بود که ترکی یاد بگیرم و کاملا لهجه ی زنجانی و دعاهای ترکی که برام پشت سر هم ردیف می کرد ، به من تاییدیه می داد که بازم بهش اعتماد کنم.خانم میشه یه کمکی به من بکنید،کیفم رو زدن و خالی کردن و انداختند و رفتند، منم میخوام برگردم شهرم پول لازم دارم، ناهارم نخوردم.اگه بخواین مدارکم رو هم ( به جیب پیراهنش اشاره کرد که داشت دستش رو تو جیبش میبرد تا کارت ملیش رو بهم بده)بهتون میدم و قول میدم تا شنبه که بازم تهران میام پولتون رو براتون بیارم.آدرستون هم برام بنویسین که فکر نکنید دروغ می گم و حتما میام و پول رو میارم.تو مغزم در حال تجزیه و تحلیل بودم .داشتم کل اتفاقاتی که براش افتاده رو با صحبتاش تطبیق میدادم که مثلا پیش خودم فکر کنم یه کار عقلانی انجام دادم.با این همه فکر هم ، از قبل تصمیم همیشگیم رو گرفته بودم و با لحن مهربانانه ای پرسیدم: چقدر لازم دارین؟مکث کرد و گفت : بخوام یه غذایی بخورم و برسم ترمینال و کرایه اتوبوس ، شما لطف کنید 20 هزار تومن بهم کمک کنید که خیلی عالی میشه!! ای بابا من که تازه 20 هزار تومن از بانک که ته ته همه ی حسابام بود رو برداشت کرده بودم و داشتم اول به حساب و کتاب اون آقاهه که فکر ناهار و تاکسی و اتوبوسش بود فکر می کردم که حتی با خودم گفتم : چه جور حساب کرده؟!با مترو بره ترمینال میشه 500 تومن.ناهار 5000 تومن و کرایه اتوبوسم چون به تازگی دنبال کارای فارغ التحصیلیم به رنجان رفته بودم ، میشد 10000 تومن.یه جمع زدم و دیدم 16000 تومن کارشو راه میندازه اما باز انگار یه جور نامردی در حقش کرده باشم ، بدون اینکه فکری بکنم ، دست تو کیفم کردم و چون همون بیست هزار تومن تو کیفم بود ، بدون شمردن بهش تقدیم کردم.از خوشحالی داشت بال در میاورد.دوباره یه عالمه دعای ترکی نثار روح و جان و سلامت بنده نمود و تاکید کرد که شنبه میام.گفت : آدرستون؟ گفتم همین خیابون ، پلاک 220.پول رو گرفت و منم بدون اینکه به پشت سرم نگاهی بندازم و چک کنم که آیا رفته یا منتظر سوژه دیگه ای هست ، به راهم ادامه دادم.اول به فکر پول تاکسیم بودم و داشتم تو جیبا و کیفم رو میگشتم که چیزی پیدا بشه که باهاش بشه به خونه رسید و همزمان هم سرعتم رو کند کردم که اگه پولی نداشتم، برم و از همکارام 10 هزار تومن پول قرض بگیرم تا شنبه که بهشون پسش بدم.بالاخره 4000 تومن پول تو جیب کیفم یافتم و خودم رو به مسیر هر روز رسوندم و سوار تاکسی شدم.دیگه یه موضوع جالب واسه فکر کردن تو تاکسی پیدا کرده بودم.راستش خیلی دلم می خواست که این آقاهه شنبه بیاد و 20 هزار تومن رو بزاره رو میزم و منم با همون حس از خود گذشتگیم پاشم وپول رو تا کنم و بزارم تو جیبش و بگم، برو برادر من ، من که گفته بودم نوش جونت.بعد به این فکر میکردم ای بابا من می خواستم شیر خشک بخرم ، پاک یادم رفته بود!!!اصلا مغزم داشت هنگ میکرد.یهو حس پشیمونی شدیدی بهم دست میداد و بعد دوباره همون حس زیبای رضایت درونی بهم غالب میشد.دوگانگی عجیب و مسخره ای درونم برای انجام یه عمل ناچیز در جریان بود.بعدش با خدا وارد معامله شدم و گفتم خدایا با این کار خوبم بار این قرض وبدهی ها رو کم کن،بزار یه نفس راحت بکشیم.اصلا حالا که من 20 هزار تومن کمک کردم تو بیا 20 میلیون تومن مرحمت بفرما!!!اصلا بیا و یه جوری جبرانش کن دیگه خدا جون ، خودت که دیدی در اوج نداشتنم بخشیدم.خلاصه این روز به سر رسید و الان که دارم می نویسم ،حدوداً 4 ماهی گذشته.

4روز پیش ، یعنی 16 دی ماه 93، بود که صبح برام از بانک سپه یه اس ام اس اومد،20هزار تومن به حسابم واریز شده بود .موجودی حسابم 24هزار تومن شده بود و شرح سند نوشته بود:جایزه !!!!برام خیلی عجیب بود.چند بار اس ام اس رو خوندم و اول کلی ذوق کردم وبعد حس بدی بهم دست داد.همش 20هزار تومن.خدا با من معامله ش رو به پایان رسونده بود!!منتظر رقمای بالایی بودم و انتظارات زیادی داشتم.اما فکر مشغولیم دیگه به خاطر مقدار پول جایزه نبود.فقط و فقط به این مساله فکر میکردم که هنوز جنبه ی خیلی کارا تو وجود من نیست و یکیش هم از خودگذشتگیه. به این فکر نمی کردم که چرا فقط بیست هزار تومن جایزه. به اینکه خدا با این جایزه فقط خواست یه چیزو به من ثابت کنه: بنده تو هنوز به فکر خودتی و تو یه کار خوب هم اول به خودت فکر کردی نه به بقیه ، تو این کاره نبودی و نیستی.اما من جوابت رو دادم.دم خدا گرم که اهل معامله بودنش رو بهم ثابت کرد.اما خودمونیم خدا جون حالا که بعد از 4 ماه نوبت تسویه حساب ما رسید ،چی میشد ها ، آخه چی میشد بیست م ی ل ی و ن تومن بود؟!چشمک




نویسنده: دلواره - ۱۳٩۳/۱٠/۱٦

دلواره را برای دلم ، برای روحم و برای تمامی نانوشته ها و ناگفته هایم به پا کرده ام تا بودنش دلیلی بر آرام دل و جانم گردد.




مجله اینترنتی دانستنی ها ، عکس عاشقانه جدید ، اس ام اس های عاشقانه